روزای جونی ی دختر خندونヅ

زندگی رانفسی ارزش غم خوردن نیست ، آنقدر سیر بخند که ندانی غم چیست

روزای جونی ی دختر خندونヅ

هانيه
روزای جونی ی دختر خندونヅ زندگی رانفسی ارزش غم خوردن نیست ، آنقدر سیر بخند که ندانی غم چیست

روزهایی با طعم فرودین و اردیبهشت ....

اردیبهشت از راه رسید ...

بازم روای خوب و پر شور و نشاط این روزایی ک نیومدم و اینجا ثبتشون نکردم پر از اتفاقای شیرین و دوست داشتنی بود ک واسه دنیای شادم ساختم ....

اولین خاطره ی باحال سفر اکیپی ما به بندر بود من و حامد و زنش و سمانه و آقا مهرشاد دوس داشتنی هم ک رانندمون بود ....خیلی خوشال موشال راه افتادیم من و سمانه و لیلا اون پشت به جیغ زدن دست زدن و رقصیدن(من سمانه هم ک همون تو ماشینم خود شیفتگیمون فعال بود و با هم عکس سلفی مینداختیم هر از چندگاهی هم لیلا رو می اوردیم تو کادر عکس و سه نفری مینداختیم )عکسامون خیلی باحال ماحال می شدندی .ای با آهنگ مو سوختوم مو برشتوم که دیشو نومه نوشتم ما میترکونیددددم ...خیلی فاز میداد منم فیلم میگرفتم از ادا مداها و رقصدنامون تو ماشین ...آخرای مسیر بودیم یه 10-15 کیلومتری تا بندر مونده بود ک رو پل همین طور مشغول فاز شنگولی و رقصیدن بودیم ک دیدیم حامد صداش بلند شد ک یا خدا یا ابلفضل و..منم مشغول فیلم برداری بودم نگاه کردم دیدیم ماشین اومده جلو ما و ما هم رو پول و هیچ جای فراری ندارمی ما گفتیم ی تصادفی مهیبی میشه جیغامون رفت رو هوا اما مهرشاد کوچولو تونست خوب ماشین و کنترل کنه از وسط پل تا اخرش ...و بکشه کنار خودشو هر چند به قیمن پنچر شدن لاستیکای ماشین شد ولی مهم این بود ک خودمون سالم بودیم ...فقط ی معجزه بود هم از ی طرف خوشحال بودیم ک چاتفاقی واسه خومون نیفتاده هم از ی طرف نگران خسراتی ک ماشین دیده بود و حالاالفی ک باید میکشیدیم و که چی کار کنیم چی کار نکنیم ...ولی من خودم شخصن خیلی خوجال بودم ک نمردم !

همونجا هم  ی چند مین بعد از حادثه یادم افتاد ک عه داشتم فیلم میگرفتم ک اینجوری شدیم رفتم تو گالری دیدم فیلمه هست ای خندیدم آی خندیدم با فیلم تصادفمون ....مشغول رقصیدن و فاز گرفتن یهو یا خدا یا ابلفضلامون میره هوا .. همین الانم نگاش کردم خیلی خفن باحاله این فیلمه از اونا ک اگه بزاری فیس بوک و اینستا هزار تا لایک میخوره !

کشیده بودیم ی کوچولو پایین پل ک زیرش ی رودخونه بود ک از ما کمی تا قسمتی فاصله داشت ما هم تکیه داده بودیم به ی تپه ایی ک اونجا بود ..همونجا به سرمون زد ک عکس بندازیم یعنی سمانه رو منو سفید کرده بوداز عکس گرفتن ..انگار اومده بودیم پکنیک اینقده عکس انداختیم جوراوجور دسته جعنی سلفی ملفی همه مدلی کنار رودخونه کنار تپه تو اون درختا ک اون گوشه بودن ..خیلیم عکسامون خوجل شدن ..(همشم با گوشی من گرفتیم هر چند سمانه خودش ی نوت گلگسی و گوشی گلگسی خوبیم داره ولی کیفیت عکاسی سونی 2 من واقعن عالیه تحریک شده بود ک سونی بگره بهش گفتم زد 3 بگیره .دیرزوم ک زهرا زنگید میگفت میخوام گوشی مث مال تو بگیرم بگو سیا بگیرم با سفید منم گفتم سیا .من سفید گرفتم واسه تنوع چون قبلن همش مسکی داشتم الانم بعد از مدت کثیف شد و کاور براش گرفتم در صورتی ک مشکی ک داشتم دیر کثیف میشد اگه هم کثیف میشد با راحت پاک میشد )تو اون گرفتاری و هاگیر واگیر و الافیم به خودمون صفا میدیدادیم و کلی مخندیدیم با کارامون ک انگار نه انگار تصادف کردیم و الان ماشینمون پنچره !

خولاصه با ماشین خودمون نشد ک بریم با ماشین رفقای مهرشاد رفتیم بندر اونجام  بازم ی سری بد بیاری خنده دار پیش اومد ...بعدشم زدیم رفتیم تو بازار البته فقط سیتی همین ک وارد سیتی شدم  کند خودمو از اونا و مشغول دید زدن شدم ک چیایی خوجل ببینیم لیلا میگفت هانیه گم نشه گممون نکنه حامد میگفت اینجا مال هانیست ! منم  با خنده  گفتم اره چهار سال من جام هر عصر اینجا بوده راس میگه  !

رفتم برا گوشم ی کاور گرفتم بعدشم چیزای خوجل موجل واسه دستام ی دست بند شیک قهوایی فروهر با انگشتر استیل مشکی با ساعت خوشگل به دستام خیلی میاد  ک به زور لیلا برام گرفت هدیه (چقد من خوش شانسم ک دو تا عروس دست و دلیباز گیرم اومده ک کلی برام هدیه میخرنHeart Smile)اکثرنم به سلیقه ی سمانه بود سمانه میگفت دستای هانیه رو باید دزدید از بس قشنگه ...

بعدشم مهمون من بودن بردمشون پاتوق همیشگی ما اون فلافلی ابادنی مشهور کنار سرویسمون ک کلن فست فوداش عالین ...خوردیم مثل همیشه خوشمزه و بعدشم سمانه و رسوندیم فرودگاه کلیم اثرار ک 15 اردیبهشت باید تنهران باشد حتمن حتمن کلیم تهدیدمون کرد ک اگه نیای عروسی نمیام و از این جور صبتا ...

کلن خیلی دختر شنگول منگولی این چند روزی ک باهاش بودم خیلی خوش گذست و حس شنگولیم دو برایر شد   ی روز ک کلن خونه خاله باهم بودیم همش خحرفیدیم و خنددیم عصرشم ک زدیم رفتیم دور دور و تو باغای بهمنی و دیدن صنایع دستی و بازم عکس اندازی البته من نقشم عکس گرفتن بود اون روز بعدشم بستنی قیفی گرفتیم و تو راه خوردیم برگشتیم خونه ... هم شب رفیتیم تو حیاط خونه خاله ک با صفاست و اونجام همگی با هم گفتیم و خندیدیم خاله هم نون تیموشی با تخم مرغ برامون درست کرد و تا تونستیم خوردیم خیلی خوشمزه و چسپد!

این روزا هم عصرا تقریبن هر روز داریم میریم با خاله باشگاه سپیده ...این باشگاهو دوس دارم فضاش ادماش کلن فاز خوبی میگره ادم توش ..تصمیم دارم بعد از باشگاه بعضی روزا از خیر ماشین خاله بگذرم و ی ساعتی رو پیاده روی کنم بعدش میشه ساعتای شیش تا هفت هوا هم از میده برا پیاده روی ....هر چند اشخاصی هستن ک ک راه رفتن رو پولو ناخوشایند میدونن اما زندگی یعنی همین...یعنی سرخوشی و نادیده گرفتن ی سری چیزای ک الکی رواج شده ! خیلیم باحاله  پیاده روی  رو پول خودش ی کار رنگی رنگی به نظرم!

دیرزوم ک همون مدل کوله ک میخواستم گیرم اومد با قیمت خوب ی کوله ادیداس ترکیب رنگ مشکی و قرمز ..حالا فقط مونده ی کفش اسپرت قرمز بگیرم ک همین میناب چند جا چیز باحال به چشم خورده ..میگیرم همین روزا زیاد عجله ایی نیست فعلن همین مشکیا هم به تریپم میاد ولی قرمز دیگه خیلی خوشگل میشه تریپم

از بعد عید شیفت ورزش صبم کنسلیشن شده اخه صبا 9 از خواب می پاشم خیلیم دوس داشتم برم پیش بچه ها ولی نمیشد  ...ولی دیروز رفتم بعد مدتها پیش بچه ها مانتو شیک اسپرتم با شلوار لی باحالم با کیف ی طرفه کوچلو با کفش لش دار مشکی و شال مشکی ..خیلی شیک رفتم مسیر خونه رو تا زیتون پیاده ..تو مسیرم پاساژم رفتم رفتم ک قیمت فلش بپرسم اون پسر خوشگله پاسازی هم باهاش چش تو چش شدم منم ک خندون بهم گفت سلام خوبی منم با لبخند گفتم سلام مرسی و رد شدم.همین ک وارد زیتون شدم از در پشتش صدای موزیک تو زیتون پیچیده بود لامصبا جمع شون جمع همه بزن برقص راه انداخته بودن  بهناز میگفت خوشگل کردی ....فوری توجش به لبام جلب شد یاد دختر عمش افتاد ک پروتز کرده بود!دیگه منم با مانتو شلوار کشوندن وسط ب رقصیدن ..حرفیدیم و خندیدیم و برنامه ریختیم که اواسط یا اواخر اردیبهشت بریم لاله زار ک فصل گلاب گیریه و میگن خیلی خوش آب و هوا و باصفاست ...خلاصه خوش گذشت ...

دیگه اینکه همین روزا یعنی فردا باس برم جاسک زهرا زنگید منم گفتم دارم میام برم اونجا کلی خوج بگذرونم کلیم عکس مکس بگیرم کنار اون دریاو ساحل خوشگلش ..

زهرا زنگیده میگه ساعت خریدی گفتم اره لیلا برام خرید گفت پس هیچی میخواستم پول بدم بری بگیری منم گفتم حالا من ک قر و فرم زیاده پول بده برم عینک ریبون بگیرم اونم گفت باشه...یعنی حال کردم اندازه غول!



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | ۱۴:۳۷ بعد از ظهر | نویسنده : هانيه |

اولین دهه 94

هعی تو دلم چقد حرفه با خودم هی امروزو فردا میکردم ک خاطراتمو یهوی اینجا  بگم !

اولین خاطرات سال 94 رو دارم ثبت میکنم و بازم با کوله بار از خوشبختی ها و شادی های کوچک اما دلپذیر اومدم ....

تو نت خوندم ک یکی از راههای این ک حس شادی به ادم دست میده نوشتن همین شادی ها و خوشبختی های کوچیکه که حتی بالاتر از حس موفقیتم به انسان حس خوشبختی میده ...!

چیزی ک من تقریبن یکی دو ساله دارم بهش عادت میکنم و خیلی قبولش دارمبرای رسیدن به حس خوشبختی  .....طوری ک اگه غمم بیاد سراغم تمام تلاشم اینکه ک نذارم جا خوش کنه و زودی دورش میکنم !

شاید خیلیا باشن بهم بگن الکی خوش یا پوچ ...ولی من کسایی رو پوچ میدونم ک واسه ی شادیهای کوچیک خوشحال نمیشن اما واسه ی غم کوچیک غمباد میگیرن وو...‍به قول یکی از دوستان :الکی خوش بودن بهتر از الکی ناراحت بودنه!

روزای اول سالی رو بنده بدون هیچ هیجان خاصی آغاز کردم ولی خوب میدونستم ک این بی هیجانی کاملن مقطعیه و تا چند وز آینده بر مگیردم به روال سرخوشی و دنیای رنگی رنگی ام!

فک کنم دوم عید بود یا سوم دقیقی یادم نی ولی همون روزای اول بود ک رفتم خونه ی خاله زهرا هم اومده بود وکلی طبق معمول با هم حرفیدم و  خندیدیم اونم شدیدن رفته بود رو مخ من ک شوهر کنم ! ولی من اصن چیزی از حاملگی و بچه دار شدنش نپرسیدم ....یعنی بنازم خودمه ک یکی از خوصوصیات خوبم اینه ک شعور کلامیم در اکثر مواقع خیلی بالاست...!

یعنی این مانتو ک داده بودم تحویل اینقد استرس داشتم به همه دوستامم این استرسمو انتقال میدادم یعنی این شدت فاز گرتی گر ام کاملن مشخصه تو حرفاما به قول (م): دغده خریدو همیشه داری...!

حتی ی شب خوا ب دیدم ک مانتمو عوضی ی رنگ کرمی بد رنگی دخته اونم خیلی کوتاه و ساده طوری ک تو خواب همش با خودم میگفتم من چطوری اینو بپوشم و برم باشگاه ! تو همون خوابم خودمو الکی الکی تلقین میکردم ک خوشگله ک فاز غم نگیرم ! تو خوابم سعی ام بر اینه ک غمباد نگیرم و سرخوشیم باقی بمونه !

این چند روزه هم ک هی برو و بیا هی امروز برو و فردا بیا تا عصر تحویلش گرفتم (منم کنه شده بودم شدید ولی خوب خیاطه رفیق باشگام بود و از همون روز اردو ک دیده شاد و شنگولم و از من خوشش اومد و با هم رفیق شدیم ) یعنی داغ داغ از زیر چرخ در آورد و پوشیدم و رفتم خونه ! اوووف ک چقد شیک دوخته بود ی مانتو مشکی اسپرت خیلی شیک ...البته علاوه بر دوخت شیک و ظریف خیاط سلیقه خودم ک چنین مدلی انتخاب کرده بودم و همچنین دکمه های مانتو ک نقش بسزایی توی جلوه ش داشتن بی تاثیر نبود !

دیرزو ظهرم کلی مانتوهامو بردم براش ک برام همشونو تنگ کنه و یکی رو کوتاه همچنین یکی از مقنعه هامو هم دادم ک کوتاه کنه !از بس خیلی وقته مقنعه بلند پوشیدم دیگه میخوام فاز مقنعه کوتاه بگیرم ...

یعنی ای مامان از این کارام بدش میاد ...مانتومو تنگ یا کوتاه کنم خصوصن مقنعه ی کوتاه عاشق مقنعه ی بلنده (مث خانوم معلما) ...و از این جور قرتی بازیا ...!ولی من کار خودمو میکنم در اکثر مواقع !

حالا هم باس همین روزا از چوسی در بیام شنگول بشمو ی کفش اسپرت خیلی باحال بای کوله ی شیک بخرم ک شدید برا تریپ اسپرتم بهش نیاز دارم خصوصن کوله!

اوووف سرم درد گرفت از بس از تر قرتی گری گفتم money eyes! خودم از خودم خسته شدم بدیخت شوهرم چی میکشه اگه ی روزی بدبخت شه وبیاد منو بگیره...

خوب دیگه این که جا داره  از برنامه و کارایی ک باس انجام بدم بگم :

اول اینکه ی سری باس بزنم به دکتر پوست واسه پرپشتی موهام !

دوم اینکه از چوسی در بیام ووو ارتباطا رو افزایش بدم ....

بعد از عید شنا رو هم به زومبا و بدنسازی اضافه کنم چون شنا خیلی حس خوبی بهم میده!(خصوصن اینکه برنامه ریختیم با رفیق مربیم و بکس باشگاه بریم که آخره فاز میشه دیگه )

و سومم این که مواظب پوست دستم باشم تو تابستون ک نزارم سیاه شه چون دستا صورت دوم ادمو و زیباییشون خیلی مهمه ...!

عکسای خوشمل هم از این روزای خوشتیپیم بگیرم ک یادگاری بمونه....(کلن عکسای یکی از شادی های کوچیک دنیای منه   )

و اما کارا و رفتارایی ک تونستم انجام بدم :

تونستم بر عصابم مسلط باشم اینو وقتی فهمیدم ک از تو فیس بوک متوجه ی چیز ناخوشایند از طرف یکی از دوستام شدم ک به شدت اعصابمو برا دقایقی بهم ریخت اما یاد قولی افتادم ک به خودمم دادم اینکه نذارم حسای منفی درونم جا خوش کنن و منم خیلی خوب تونستم از این حس بد خودمو نجات بدم ....خیلی خوشم اومد از کارم خیلی خوب بود ...!

تصمیمم بر این بود ک از ولخرجیا و تنوع طلبیام کم کنم ک احسا میکنم کم کم دارم موفق میشم و هنوزم کلی جا دارن تا واقعن درست شمpeace sign !

ی شادی کوچک خیلی دل انگیز و ارامش بخش روشن شدن کولراست هوا یکم گرم شده و دیشب مامان خودش رسمن اذن روشن کردن کولرو داد منم ک عشق توی هوای مطبوع کولر خوابیدنم ..یعنی وجودم پر از حس ارامش میشه زیر پتو هوا هم مطبوع اصن آخره صفاست ...الانم ک ظهرا میام تو اتاق و برا خودم کولر روشن و موزیک با صدای بلند(چون ک کولر ک روشن باشه ثدای لهو و لعبم نمیچه تو خونه ) و بزن برقص و نتو همون شادی های همیشگی !

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۶:۲ بعد از ظهر | نویسنده : هانيه |

آخرین های 93

باس اخرین پستو میزاتشم دیگه ...

این آخرین پست سال اصن خیلی مهمه باس باشه !

آخرین هفته ی سال 93 رو هم گذروندیم ..

فردا آخرین روزه ..امسال خیلی خیلی زود برام گذشت انگار همین دیروز بود آخرین پست 92 رو گذاشتم از بس امسال با سرخوشی گذروندم اصلن خبر دار نشدم کی اومد و کی رفت !

تو این هقته کار هیجان انگیز اون دور همی تو باغ پشت باشگامون بود ک خاله رو هم بردم و به مناسبت اخر سال ی مراسم خاص مثلن مدیتیشنم گرفتن ک اصن ما حال نکردیم کمرمون درد اومد از بست رفتیم حالت نشسته تو فاز(حالا خنده دور اون قسمتش بود ک خاله مجبور بود با این دیسک گردنش باس گردنشو چرخ میداد .باید چشا بسته بود ولی من چشامو نیمه باز خاله رو نظاره میکردم و تو دلم کلی میخندیدیم وقتیم رسیدیم خونه کلی خندیدیم )  ..ولی فضای باغش و کلن دور همیش خوب بود ..مامان مربی زومبا هم کنار من نشسته بود (خودشم میگفت ک مربیم)و کلی با هم گرم میگرفت و رفیق شده بود ازم خوشش اومده بود میگفت آخرش میگیرم برا پسرم کلیم اصرار داشت برم عروسی دخترش میگفت میام از مامانت اجازه میگیرم!

مامان خانوم بنده هم ک سخت گیر اقشار خاصی مورد پسندشن و خیلی از اقشار جامعه رو به رسمیت نمیشناسه پس بشین تا دخترت شوهر کنه نیشخند ...وااالا !!!

دیگه هم اینکه بعد از کلی اصرار های فراوان سمانه خانوم دیرزو زدیم رفتیم بندر منم به جز کرایم پول نداشتم  واسه خرید و گرنه همه ی پولامو همونجا شوهر میدادم   از ز بس چیزای خوشمل موشمل میددیم   رسمن رفته بودم واسه دیدن و جر خوردن ولی خیلی باحال بودن همه اجناس به جز مانتو !!ولی خوب بارم خودش ی تغیر روحیه ایی بود و هم اینکه کلی با دوستی حرفیدیم و رفتیم شیر موز بستنی هم زدیم تو یه کافی شاپ دنج ....راه بازگشت خیلی خوش گذشت ما دوتا دخمل بودیم ی مرده ترک بود با ی پیرمرد جلو راننده هم ک جون بود و سرعت میرفت کلیم خفن بود اهنگای باحال باحال میزاشت ...از بس خنیددیم با هم اشک از چشام اومد از بس این مرده ترکه باحال بود اصن نیمزاشت کسی بحرفه از بس پر حرف و شوخ بود ...از همون نگاهای اول رانندهه فهمیدم دلش پیشم گیره..ازم کلی خوشش اومده بود ...شد من ی باز بندر برم و کسی بهم شماره نده و از من خوشش نیاد حتی اگه با ساده ترین تیپ و بدون ارایش خاص باشم مث دیروز ک حتی موهامم کاملن پریشون بود و کلیم ساده بودم ولی خوب بارم دل بردمزبان !

خو از همین تریبون اهداف سال 93 رو مشخص کنم ....

ک اولین هدف خوشتیپی خوشملی و خاص بودنه ..مواظب اندامم باشم  نزارم تپلی شم ..بلکه خلی خوشتیپ و کف بر ...مواطب تغذیم و پوستمم به خوبی باشم مژه!

شوهرم ک با این اوضاع احوال و گیرای مامان شخصیت خودم دیگه باس یخیالش شم ...ولی خیلی فاز ازدواجم نمیاد ....حالا ازدواجم کردم امسال بد نیست اگه ی پسر خوشتیپ تو دل برو ک کلن همه چیزش به طور نرمال خوب و پسندیدست خوبه میریم خونه بخت و گرنه نوچ  حوصله دردسر ندارم!

واسه سال جدید کلی برنامه بریزم و خودمو سرگرم کننم ارتبااطات اجتماعیمو افزایش بدم ..(چون داشتن ارتباط اجتماعی زیاد یکی از راه های افزایش حس شادی و حس بهتری نسبت به زندگی) کاری ک از همین چند ماه آخر 92 هم خیلی خوب اجراش کردم!و تو سال جدید بیشترش میکنم!(و از طرفی کسایی  ک با رابطه داشتن باهاشون حس و حالم (مشی)یا همون ناخوش میشه رو سریع بزنم و از زندگی شادم خذفشون کنم ..والا بوخدا حوصله و اعصاب مصاب ادمای بیخودو ندارم اصن !

کلی پول وارد زندگیم کنم امسالmoney eyes ..کلی شادی هورا...از ولخرجایم کم کنم ...تصمیم دارم ه ر روز ی مدل نبشام بلکه ی لباس شیک و خوب داشته باشم و هی هی هوس و تنوع طلبی نکنم تو ظاهرم چون اصلن جلوه خوبی نداره..

دیگه همنان والا چیز خاص دیگه ایی به ذهنم نمیاد ..کلن تو هیمین فازام دیگه ...

آهان راستی ی برنامه ی خوبی ک با مربی ریختیم اینه ک تونورزو دوتایی بریم باشگاه و کلی ورزش کنیم و بریم تو کار زببا سازی و خوشمل سازی اندامم..همه ی باشگاه تو عید تعطیله ولی من با مربی میرم وکلیم قراره خوش بگذرونیم دو تایی اونجا(کلیم اهنگ شادم میزاریم اونجا) ..وزنم برسونم به 68 ! هر چند هم اینکه همه میگن خیلی خوشتیپی هم اینکه خودم از خودم خیلی راضیم ولی دو کلیو چیز زیادی نیست !

امیدوارم و همش دارم به این فک میکنم ک سال 94 بهترین و باحال ترین سال مشه ..مهرش ک بیاد تولد 24 سالگیمه ..سن 24 رو دوس دارم ...میخوام 24 سالگیم بهترین سال عمرم باشه ..خدا جونم !

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۴:۵۹ بعد از ظهر | نویسنده : هانيه |

روزای زمستونی و خوشگذورنی تو خونه

معلوم نیست داره بهار میاد یا زمستون...!

از دیروز ما شاهد هوای کاملن زمستونه هسیم اینجا ..کم کم داشتم فاز بهار میگرفتما ...

بارون و باد شدید ..اصن نمیشه رفت بیرون منم از دیروز همش خونه بودم امروزم همین طور. هر چی سمانه اصرار کرد برم باهاش بندر باز نرفتم!

خیلیم داره فاز میده و خوش میگذرونم خودم واسه خودم   اصن نیمدونم چطور ساعتا اینقد زود میگذرن حواسسم نیست تا از خواب بیدار میشم صبوونه و موزیک و چسپیدم به نت تا به خودم میام وقت نهاره  میرم مراسم نهار خوری و سر به سر گذاشتن با مامی وبعد  دوباره فاز قبل از نهارمو از سر نو پیش میگیرم الانم دیدم شده ساعتای 3-4 ظهر کلی تجب کردمی !

تو این هوای سرد هیچی چی مث خونه نشینی ی چای گرمcoffee  ی موزیک شاد و دنیای به شدت سرگم کننده ی نت برا ادم خوشحال کننده نیست ...!(همشم تو دنیای نت دنیال چیزای خوشحال کننده و خوشگل کنندم )

امروزم رژیمو ی کوجلو شکستم و ماکارونی و همراه با ته دیگ ماکرونی و همچنین نوشابه زدم خیلیم چسپید .

عوضش از شنبه صب باید برم تو کار سوزوندن این چربیای دوران خونه نشینیم !

فازم شده هی خوردن و سوزوندن ! ولی الان ک به وزن ایده ال رسیدم یکم خیالم راحته مواظبم اضاف نکنم اگه هم ک کم نشه خیالی نیس  peace sign     

بقیه چرت و پرتا رو میزارم ادمه مطلب که پستم اینجا طولانی نشه  این بار تز کوتاهی زده به سرم !

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۴:۴۰ بعد از ظهر | نویسنده : هانيه |

من زن بودنم را دوست دارم...


من زن بودنم را دوست دارم ...

نه اینکه همیشه خشنود باشم...

اما دوست دارم...

همین ک از یک دست بند رنگی رنگی سرخوش می شوم ...

همین ک میتوانم موهایم را کوتاه و کوتاه کنم و چیز شگفت آوری نباشد این کوتاه و بلند کردن ها...

همین ک با یک موزیک شاد برقصم

با یک ترانه ی ملایم در اوج احساس روم

وهمنوایی کنم و با دل نوازترین سرود زندگی

همین ک میتوانم ارغوانی و آبی و زرد بپوشم ...

همین همدم مادر بودن ...

مورد اعتماد پدر بودن را...

همین ک می توانم مادری کنم...

آسان اشک بریزم...آسان بخندم...

همین نیرومند بودن را...

همین نازک بودن و شکیبایی را

دوست دارم...

و اگر تو هم مانند من یک زنی ...

برای خودت غذای خوب بپز !

خودت را به صرف قهوایی در یک خلوت دنج میهمان کن!

برای خودت گاهی هدیه ایی بخر!

وقتی به خودت و روحت احترام میگذاری ...

احساس سربلندی میکند

آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد میکنی !

یادت باشد ...!

برای یک زن عزت نفس غوغا میکند!



تاريخ : چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۴:۳۳ بعد از ظهر | نویسنده : هانيه |

هانی و ماجراهای اسفندگان :D

وای چیقده خووووووب ک اومدم واسه ی پسسسسسسسست خیلی پر انرزي

یعنی دلم له له میزد واسه ی پست فول انرِی و خفن ...

ی مدتیم ننوشته بودم عقده کرده بودم شدید ...

میخواستم اخر هفته ایی ک گذشت بنویسم از روزایی ک  گذروندم اما یهویی مریض شدم اونم گلو درد همراه با سرما خوردگی ...

حالا منم نازک نارنجی  تا دیروز خودمو از بستر بیماری کشوندم بیرون رفتم صب اول حموم دبش بعدشم رفتم بازار ی تونیک صورتی ک مدتی بود چشمو گرفته بود خریدم بعدشم فتم پیش خیاط دوسم و آخرم گازشو گرفتم رفتم سمت خونه خاله ....(میخواتسم ببرم پیش سمانه کنسلش کردم واسه امروز )

عصر دیروزم به سرم زد باشگاه رو کنسل کنم و به جاش با خاله جونی برم ی پیاده روی خوب خاله هم ک میخواست بره دکتر به خاطر گل روی خواهرزادش کنسلش کرد و رفتیم پیاده روی ...

رفتیم  توی پاساژ مغازه اشناها کلی ساعتای خوشگل داشت ..واسه دیدن و انتخاب رفته بودیم نه واسه خرید .. اخه قراره ی هدیه از طرف بابا لنگ دراز باشه ی ساعت اسپرت شیک به سلیقه ی خودم ...

اخرشم پسندم شد ی ساعت بند چرمی مشکی ک هم خیلی شیک بود هم اسپرت تر بود و مهم تر اینکه به دستم میاومد و خیلیم جلوه داشت لامصب ..

به یکی از دوستا ک نشون دادم عکسشو میگفت چ ساعت قشنگی خوش سلیقه ایی ..مامانم خوشش اومد ..ولی فک کنم خود بابا لنگ دراز  نوچ ! اخه گفت بازم بگرد شاید خوشگل ترشو دیدی ! منم گفتم باوشه (الکی مثلن )آخه من تصمیم دارم خود خودشو بخرم

 امروزم ک صبی ی تریپ سر پا مشکی شیک و اسپرت شدم و رفتم به سالن ورزشی ..کلیم اونجا این روزا باس به درد دلای مربی ک بین مربی اون شیفت و همکارش تنش و مشکل ایجاد شده و درگیری لفظی گوش بدم و بشم سنگ صبور ..

ولی خدایی سنگ صبور خوبیم ..متوجه شدم ژلوفن کدیوین پروتیین اصن چ میدونم هر چی ارامش دهندست هانیه ی لامصبه !

حالا صب ک داشتم می رفتم مامان میگفت امروز بشین تا ساعت ده نه ک نه پا شی بیای ...

منم مثلن  دندون رو جیگر گذاشتم امرزو اخرین نفر بودم ک همراه با مربی اومدم از باشگاه بیرون تا حرفیدیم و تا از این جور صبتا فک کنم شد نزدیکای ی رب بیست دیقه ب ده بعدشم زدیم بیرون تا ی قسمتی رو باهام بود بعدشم من رفتم پیش سمانه تا بعد مدت ها ببینم چی داره میکنه با روزگارش .....کلیم خوشحال شدطبق معمول از حضور گرمم کلن دوتایی دلمون لک زده واسه ی دوره همی تووووپ و پر از کصیده همین ک وارد مغازه سمانه اینا شدم نشستم رو صندلی ی پیرمد گفت براش موبیلشو شارِ کنم منم ک سوِه کردم خودمو به سمانه گفتم بیا نیگا من اینجا  کار دارم میکنم چیقده من میام بهون سر میزنم آهان کار مشتریا رو هم راه میندازم به حسیبن بگو ک حقوق بده بهم منم این جا جز پرسنل محسوب میشم سمانه میخندید میگفت حسین حسین نکن همینجاست پشت سیستم ....چ عجب ی بارم حصرت عالی بودن مغازه ..خیلی کم آخه رویت میشن ارباب ...

پ.ن: ی رژ گونه صورتی خوشرنگ ک وقتی مزنم طبیعی جلوه میده گرفتم ..این روزا قبل از اینکه رژ بزنم قبلش رژ مرطوب کنندمو میزنم بعدش رز چیزی ک بارها تو مقاله های اراایشی زیباییی خونده بودم ولی اجرا نیمکردم ..حالا ک اجرا میکنم خیلی قشنگ و جلا بخشه لامصب ..خدا کنه این عادت شه برام!آایشم این روا ی ارایش با تم صورتیه ک خیلی دخترونه و نازه ....کلی تو خوابگاه ک بودم دوستام از مدل ارایشم خوششون می اومد میگفت خیلی ناز میشی  چون پوسم سیفیده این مدل ارایش خیلی بهم میاد       ..

پ.ن: پوووستمم خوب سرخ سفید شدم خیلیم جیگرFlower (اصنم خود شیفته نمی باشم ) اندامم ک نگوووووو عالی
..یعنی همه دنیام شده خوشگلاسیون و قرتی گری منه تن لش ها ...

دختر باس همین جوری باشه ..قرتی باشه با هر اهنگی زرتی پاشهdancing !

پ.ن :حالا ک موبایل 21 مگاپیکسلی دارم با کلی برنامه عکاسی و ادیت و از این جور صبتا  تمایلم به عکس سلفی خوابیده البته یه هفته پیش بود ک باخاله رفتیم باغای اطراف و کلی عکس سلفی انداخم( شایدم واسه همینه تا اطلاع ثانوی عکاسی را تعطیلشن  کردم)  خاله هم ی چند تا عکس تمام قد ازم گرفت   ک یکیشون خعععلی باحال شد در حددد مدلا تو پوستر ...

پ.ن: دیروز ک با بابا لنگ دراز میحرفیدم میگفت تمام ادما تلفیقی دارن از خوش شانسی و بد شانسی تو زندگیشون خوش شانسیای زندگیای تو ی مادر خوب و رفیق و پایست خانواده ی خوب خاله ی مهربون ..آزادی ک داری و دخترای دیگه ندارن وآرزشونو دارن ..راحت میتونی بری باشگاه تیپ بزنی خوشگل کنی ...

منم گفتم واقعنم همین طوره ادم همیشه باید به چیزایی خوبی ک تو زندگیش هست نگاه کنه تا احساس خوشبختی کنه و حس خوبی بگیره برا زندگی و گرنه بخوای به نداشته ها و بدبیاری ها و به قول معروف بد شانسیا فکر کنی هر کسی ی رسری از اینا رو داره ک با فک کردنش فقط اوقات خودشونو تلخ میکنه....



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۴:۵۴ بعد از ظهر | نویسنده : هانيه |

هانیه و تز قرتی گری

امروز هانی خوب تصمیمی رو ک داشت خیلی شیک و مجلسی  عملی کرد اول این که صب رفت ارایشگاه همیشگیشو گفت ابروهاش برداره ..هرچند مدل درخواستیم ابرو نه کوتاه و نه بلند کلفت و هشتی بود. ..کلفت و هشتی شد ولی بلند این ارایشگره کلن مدل ابرو بلند دوس میداره دستش به کوتاهی ابروهام نمیره مگه اینکه خیلی تاکید بر کوتاهی داشته باشم ...ولی دمش جیز ارایشگر خوبیه یکی دوس ساله مشتریشم....

امروز همین ک رفتم دیدم ی دختره خیلی قرتیه خوشگل موشگل اومده نشسته و داره ناخونشا پاک میکنه ..نگو واسه کاشت و قالب و چه میدونم از این جور صبتا اومده بود هر چند مدل ناخنای خودش خوشگل بود ...

این دختر خانوم قرتی  قصه ی ما حرف از کاشت مژه و اینا هم زد و ارایشگره گفت ک اره کاشت مژه هم انجام میده صد و چهل پنجاه ..و من کلی ذوق که عه اینجا هم انجام میدیconfused گو آره ..اخه من فک میکردم متخصصای پوست فقط بلدن انجام بدن ...

دختره خودش مژه کاشته بود خفن شده بود(کلن قیافش انگاری همش عملی بود لامصب) یکی دیگه هم ک اونجا  بود میگفت من الان ی ساله اومدم این شهر مژه نکاشتم تا قبلش همیشه مژه میکاشتم خیلی چشم و ابروتو خوشگل میکنه ..قیافتو 180 درجه تغییر میده ...!

منم گفتم اره خوب همین ک مژه مصنوعی میزاری چقد خوشگل میشی و تغییر میکینی دیگه مژه بکاری که جای خود ....(من فقط واسه عروسی حسین مژه مصنوعی محدثه زد واسم ک واقعن خوشم اومد)

خولاصه کلی من اونجا فاز قرتی شدنم اومد خفن که کلی خودمو خشوگل موشگل کنم مژه بکارمو ..از این جور قرتی بازیا ...

ولی مطمعنم بلاخره ی روز اجراش میکنم ..حالا ببینم چی میشه فعلن ک خیلی مشتاقم اجراش کنم ...

ی تصمیم دیگه هم ک داشت هانی خانوم رفتن به باشگاه دو ساعت بود ک بازم عملیش کرد ...

امروز دو سانس رفتم زومبا و دستگاه ...کلی دراز و نشستم رفتم و چربیای شیطونو شکمو به درد اوردم !

امروز ظهری خونه خاله بودم بعدشم خاله با ماشین منو رسوند باشگاه حالا همین مسیر کوتاهم اهنگ گذاشته بودیم و  خوشحاااال  انگار تو جاده چالوسیم ....

به خاله گفتم خاله قبلنا چقد میرفتیم دور دور امسالی اصن نبردیم ..اونم خیلی توپ جوابو داد : همین جوری تیپ میپ خوشگل بزن تا بریم ..

یعنی حال میکنم اینقد باحال و پایست love struck...!

پ.ن: شادی حق روزهای من است ....(اینه شعار من و وضیت  امشب واتم )



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۰:۱۶ بعد از ظهر | نویسنده : هانيه |

با گوشی پست میزاررریم...123

برای دومین بار با گوشی اومدم پست بزارم.اولین پستم با گوشی ماه رمضونی بود(ماه رمضون خوب و جالبی بود یادش بخیر)

البته سری قبل با اس تو پست گذاشتم این سری با زد تو (کلن تو کار توام) ولی خیلی راضیم ازش خدایی هم اندازش هم ظاهرش هم ک کیفیت عکس برداری ک خوراک خودمه واقعن عالیه ...20مگاپیکسله لامصب!

در حال حاضرم من و مامان و حامد داریم با گوشبامون ور میریم ..حامد جک میخونه مامی میخنده منم ک طبق معمول اکثرن برام شنیده شدست ...کلن سوژم کردن ک هر جکی رو ک میخونن من میگم من اینووو شنیدم ..میرینم به حالشون رسمن ...

خوووب این هفته زیاد شیطونی نکردم و فعاایت چندانی از خودم در نکردم ...اما از شنبه هانیه خانوم قصه ی ما باید صبش بره ارایشگاه ابروهاشو کلی خوجل کنه ...عصرشم بره پیش دوستان و ورزش ...

هانی باید هفته ی بعد خریدم داشته باشه یعنی اواخر هفتش وگرنه خیلی سیب زمینیه ..

یعنیییییی باااااااااید برنامه هام اجرااااا شنا ..هی کاعنات واسم جورش کن این برنامه ها رو خدایی دمممتتتتت جیییییز!

امروز با مامان و خاله پیاده روی میکردیم منم ک ی عکس عروس با ی رژ لب خیلی ملبح دیده بودم و با مامان کلی خوشم اومده بود شدیدن فاز رژ لب گرفتن منو گرفته بود ...رفتیم با مامان و خاله ی رژ خیلی مات صورتی گرفتیم من کلن رنگ مات استفاده نمیکنم اما به پوستم ک سفیده ارایش ملیح صورتی میاد ..الان این رژ لب ماتو با رنگای دیگه ترکیب میکنم خیلی ناز میشه..باید ی رژ گونه ملیحم گیر بیارم ...خیلی سخت پسندم تو رژ گونه چون هر رنگی رو نمیزنم ...

یعنی از بس میبینم رژ لب قرمز و ارایشای نچندان زیبا ..میخوام ی جورای باشم ک نشم مث این لامصبا ....

البته هیچ ارایشی مث مهربونی با نشاطی شادابی و خولاصه باحالی نمیتونه ی زنه جذاب کنه ....اعتماد به نفسم یکی از ارکان اساسی جذابیت هست ک خودم شخصن دارم حس میکنم نسبت به قبل تاثیرات خوبی داشته روند افزایش اعتماد به نفس یا همون اعتماد به سقفم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۱:۵۸ بعد از ظهر | نویسنده : هانيه |

چقد خوبه ..چقد خوب بود و چه خوب میشه ....

چقد خوبه این ورزش

.امروز دو سانس ورزش کردم ی سانس زومبا ی نیم ساعتیم رفتم رو دستگاه تردمیل و دوچرخه و ...و با ی پیاده روی روی 10-15 مینی تو این هوای بعد بارونی و تووووپ کلی حسی خوبی دارم Yah...

چقد خوبه این حس خووووب خیلی عالیه ...

چقد خوبه این که من خوب شدم و تصمیم گرفتم اصن عصبانی شم اصلن اصنا  ..اخه قانون راز میگیه ک همش باید مثبت باشی تا به خوشبختی باشی یعنی ی ریزه فکر منفی هم موقوف ..عصابنیتم کلی حس منفی مییاره خصوصا عصبانیت خیلی بندرت اما قجیع من باید کاملا تعطیلیشن بشه ...

چقد خوبه ک من موها مو کوتاه کردم ..زدم به سیم آخر کوتاه کردم اون زلفای کم پشت  بلندو ...میخوام به پرپشیشون برسم جنس خیلی خوبی دارن رنگشونم خیلی خوبه آرایشگره بهم میگفت مشکی موهات قشنگه دیگه نزنی از این قهوایی های بد رنگو ....حالا جلوی موهام چتری میشن ..البته شلخه ی طرفه هم میشن ..کلن دوس دارم ..خوب شده ..

چقد خوبه میشه ک من با ی تریپ باحال و موهای چتری و باحال با ارایش خوب ی جای قشنگ کلی عکس بگیرمو ...کلی خوشحال شم ...

چقد خوب میشه بریم ی جایی و من از مناظر اوونجا عکس بندازم ..

پایه برا عکاسی دارم ...ولی اجرا شدنش هی داره به تاخیر می افته لامصب ....

هوووووم اینا همش چیزای ک با فکر کردن بهشونم حس خوب میگرم اجرا میشن برام....

چقد خوب بود دور همی جمعه ایی پارک ساحلی کلی خندیدیم ..یعنی با یکی دو تا از خاطرات شهپر من و خاله روده بر شده بودیم از خنده ....

و چقد خوبه ک من مامانی اینقد با هم صمیمی هستیم حالا ک مامی وارد دنیا مجازی شده دیگه باحال تر حالا دیگه همش چسپیده به موبایل من غر میزنم به شوخی میگم قبلنا چیقده با هم میگفتیم میخنیددیم حالا همش چسپیده به موبالش ..حالا همش می بوسمتم و قربون صدقم میره وسطا ک وقت گیر میاره  ک من عقده ایی نشم مثلنHeart Smile ...منم کلی کیف میکنم ..خصوصا از بوسای دیشبش ...

چقد خوبه این که ی کوچلوی ناز تو خانوادت باشه مثل نیکا ل` گرد لب کوچولو  ..ورود نیکا ارتباط منو نوشینم کلی خوب کرده امروز کلی حرفیدیم با هم  ..دارم مفهمم شخصیت خوبیه آنچنانم ک فکر میکردم بد نیست  ...فرودینیه کلن فرودنیا خوبن هر چند گاهی رو مخ میشن سمانه هم فرودینیه ..نظرم داره بهش خوب میشه اگه باز نرینه بهش ...اخه هیچ ازش بعید نیست

 

 

...

چقد خوبه ک من پیرو قانون رازم ....این یعنی خوشبختی ....

چفد خوبه ک من ورزشو دوس دارم این یعنی نشاط ...

چقد خوبه ک یکم از ولخرجیامو کم کردم ...

چقد خوبه ک اسفنده ..چیقده دوس دارم اسفندو ژر از حسای خوبه ...همیشه از بچگی برارم همین طور بوده

تصمیم دارم هر چیزی رو به موقت نیازش بگیرم ...نه برای هوسم ...

چقد خوبه ک اسفنده ..چیقده دوس دارم اسفندو پر از حسای خوبه ...همیشه از بچگی برارم همین طور بوده

 

پ.ن:کفش اسپرت صورتیم قشنگه ...

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۰:۱۳ بعد از ظهر | نویسنده : هانيه |

روز خوب اومدنی نیست ...ساختنیه ...!

یعنی خوشم میاد از خودم ک  زیاد رو نمیدم به بیحوصلگیا و غصه ها ..هر چند اعتراف میکنم دیشب و صبی کم آوردم ولی گاهی مش(ناخوشی) لازمه باس باشه ...صبی نرفتم باشگاه هر چند با لیلا هماهنگ کرده بودیم ک بریم ولی اصن حال نداشتم از جام پا شم حتی صبونمم تو رخت خواب خوردم همین مونده بودی بگم مامی بزار دهنم لقمه رو ...

یعنی رسمن گشاد شده بودما ...ولی ساعت سه بود یک بی حسی و خوابالویی افتاد به جونم ولی گفتم نع باس برم حموم بعدشم ی ورزش توپ..خولاصه حمومو زدم و گفتم بعد مدتها تریپ قبلیمو بپوشم مانتو جیگری با شلوار پاچه گشاد مشکی و مقنعه ..خیلیم با کلاس و شیک رفتم باشگاه امروز نهایت سعیم این بود ک هم ارایشم هم تیم باکلاس باشه  ....تو باشگا هم تونیک صورتی ک خاله برام سوغات اورده بود (یعنی فک کردم دیدم اکثر لباسم هدین ) با ساپورت پوشیدم ..تیپ خوبی بود ..یعنی چ دات بدی این دخترای قرتی دارن ک اگه ی خونه پر از لباس داشته باشن بازم احساس کمبود میکنن ...خیلی حس لامصبیه نکبت !

دیشب تو نت سرچ کردم و یکی دو تا برنامه واسه ادیت و عکسای سلفی و این جور صبا ک خوراک خودمه دانلود کردم     ..یعنی ای فاز میده ای فاز میده ..دیشب به زور خوابیدم داشت برنامه هه داشت  باهام حرف میزد  قشنگ از بس باحال بود لامصب ...

ظهری دوباره به  افتادم ب جونش ..دیگه خودم از رو رفته بودم اخه عکسام همه ادیت شده بودن دیگه نیازی به ادیت نبود ..ولی خیلی باحاله ...کلی حال میکنم ...

پ.ن: امروز تو رخت کن یکی بهم گفت اینقد ارایش میکنی پوستت خفه میشه موقع ورزش !!!!!منم تعجب کردم !!!!!!!!!گفتم من ک ارایش نکردم فقط ضد افتاب زدم گفت اها فقط ضد افتاب زدی ! ماشالله پوستت خیلی خوبه من فکرد کردم کرم پودر زدی پنکیمم دی !خولاصه کلیم این اعتماد به نفسمو برد بالا هر چند این روزا پوستم نمیرسم زیاد و حتی یکی دو تا جوشم زدم ولی خوب بازم خوبه ...اومدم خونه به مامن تعریف کردم گفت اسفند زیرت دود کنم !البته این اولین باری نبود ک بهم این طوری میگفتم تا حالا خیلیا(تو خوابگاه ..تو باشگاه ..تو فامیل..تو کلاسمون) بودن ک فکر میکردن پوستم به خاطر ارایشه ک خوب و سفیده  !نمیدونن لامصبا من طبیعی خوجلم

پ.ن:اینکه تو زندگی ادم احساس خوشبختی کنه یا بدختی بستگی به خود ادم داره به اینکه بخواد چطور فکر کرنه چطور زندگی کنه چطور ارتباط برقرار کنه . چطور از  روزای زندگیش استفاده ک احساس خوشبختی کنه چون خوشبختی ی حسه نه ی هدف ....من ک خوشم پر از حسای خوب ..یعنی سعی مکنم برای رسیدن به این حسا کارایی رو ک دوس دارم انجام میدم و هی به خودم فاز مثبت میدم ..گاهیم هست که فاز مثبت نمگیره ادم حق نداره تو ناخوشیا زیاد بمونه و روزاش فنا بده !

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | ۱۹:۳۹ بعد از ظهر | نویسنده : هانيه |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.