ماجراهای دختری بی خیال
کاش دل ها انقدر پاک بود که برای بیان دوست دارم نیازی به قسم خوردن نبود... 
قالب وبلاگ
از روز دوشنبه دیگه بنده کاملا خونه نشین شدم و از پریشب ساعت دوزاده شب ناخوداگاه از خواب پا شدم از دندون درد و اثرات گلودردم حس می کردم ..خولاصه ک منم فاز مریضی گرفتم !(یکی از دوستان مذکر همیشه

هر وقت جویای حالش میشدی اکثرن مریض الحال بود منم این مدت همش تو دلم مسخرش میکردم ک همش مریضه خودمو بنازم ک بدنم چقد قویه و کم مریض میشم الانم اینه سزای مسخره کردن ..حالا باس هم درد گلو رو تحمل کنم و هم درد دندون !)

این روزای خونه نشینیم همیش مشغول دنیای مجازیم و شبکه های اجتماعی ی مدتی بود فیس بوک خیلی کم میرفتم الان فقط صبا یه ساعتی میرم ...دیگه نتم صفا نداره مث قبل نتم پاییزی شده ..بنازم حال و هوای تابستون ک همه گرم میشن ...!(من ی بار تو نت خوندم مطلب علمی ک مردا تو تابستون تستسترونشون میره بالا  پس واسه خاطر همینه ک اینقد پسرا تو تابستون سرخوشن )

دیشب به مانم میگفتم مامان کاور محدثه چ قشنگ بود گفت ازش پرسیدم از کجا خریده گفته ک خودش با لاک کاورشو طراحی کرده ..منم از اونجایی ک سریع از اون مدلام ک چیزایی خوب و باحالو  ایده میگیرم  سریع دنبال کاور مشکی ساده قبلیم گشتم و اول الکی با رنگای رنگاورنگ طراحیش کردم دیدم نه داره خوشگل میشه !

رفتم سریع نشون مامان دادم اونم کلی تشویقم کرد میگفت محشره ..منم کلی انگیزه میگرفتمو کلی خوشگل شد ...!حس خیلی خوبیه درست کردن ی چیز خوشگل ولی خدایی خیلی باحال و دخترونه شده!

از ی کاوری ک کنج کشو خاک میخورد چ کاوری ساختم...

دیشب حامد وسط این کاور ساختنم کلی مسخره بازی در میاورد میگفت تو شبا مث کاسپر میشی (همون روح کارتونکیه)منم جوابشو دادم گفتم مریضم رنگم پریده مث کاسپر شدم

بهش میگفتم من مث روووووحم هه!

ولی کلن این روزا رنگم روشنتر داره میشه کلن پوستم سفیده و بعضی بهم میگن خیلی سفید ..و این رنگ پوستمه ک جذابم کرده ..این روزا هم ک خونه نشینم فک کنم تا شنبه ک بخوام بزنم بیرون یکی دو درجه باز روشنتر میشم !

 

امروز عصری ی تصمیم دیگه هم ک گرفتم این بود ک من تا اویل بهمن باس چهار پنج کیلو کم کنم یعنی ی رِژیم منظم ک توش اصن از چربی زیاد و هله هوله وشیرینی هیچ خبری نیست شامم ی شام خیلی ساده ساعت 6-7 ....بعدش ک به وزن ایده الم رسیدم رسیدم خوردنمو نرمال کنم ولی فعلن این مدتو باس یکم سخت بگیرم تا بشم ی خوشتیپ به تمام معنا عینک...

هر چند الانشم خیلیا میگن لاغر نشو همین جوری بهتری خوشگلتری قدت بلنده اندامت عالیه و از این حرفا ولی باس این اضافه وزنو کم کنم...

امروز با سمانه کلی حرف و به قول خودمون (فلس زدیم) همیشه قرار میزاریم بریم بندر خوش بگذرونیم هی نمیشه ...ولی باس رفت !

الان ک گلوم درده شیر گرم خیلی بهم فاز میده مث بستنی خوردن تو تابستون میمونه

صورتمو اصلاح نکردم از شنبه باس صورتمو کامل اصلاح کنم(فعلنم از رنگ منگ خبری نیست ..فاز رنگ کردن موهام نمیاد ) ...و ورزشمو منظم ادامه بدم ...

به اون خط قبلیم ی مزاحم ک یادمه تو تابستونم مزاحمت داشت و به خاطر همین مزاحمتای متعدد این و چند شخصیت ناشناخته بود ک خطمو عوض کردمnot listening الان ک خطه انه دوباره مزاحم شده ک بیا ببینمت اصرار و خواهش فراوانI don't know ...این طور ک خوشد میگفت تو کار خرید فروش ماشینه و این طور ک از ظواهر مشخص بود مایه دار ...

خدایا شکرت ک مزاحمین ما را هم از ثروتمندان قرار میدهی !(ولی حسم میگه یجورایی مشناسه منو )

ولی خدایی نمیدونم چرا ولی پولدار زیاد ب پستم میخورن ..یا من به پست اونا مخیورم !

سومین دختر داییمم امروز به دنیا اومد ...و من شدم ی دختری ک اصن پسر دایی نداره ...همچنین دختر خاله ...چه نعمتایی رو این خاله و دایی از من گرفتم نمی بخشمتون

پ.ن: حس خوب یعنی خودت باشی !

پ.ن:هفته ی بعد هفته ی پر از انرژی و برنامه و نشاط و کلی چیزای خوب خوبه ...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ] [ 9:7 بعد از ظهر ] [ هانيه ]
وای چ حس خوبی...!

امروز بازم سحیر خیزی بعدم صبونه ی املت خوشمزه با مامان زدم

مانتو فیروزه ایی رو با شلوار لی آبی و کیف ی طرفم پوشدم و راهی باشگاه شدم هوا هم  عالی ..

از امروز دیگه هر روز میرم فردا هم دوشیفت ورزش دارم صب و عصرم زومبا ...

استخرم تا اطلاع ثانوی تعطیله ..امروز رفتم وزن کردم ی کیلو کم کرده بودم نیدونم چرا روند کم کردن وزنم پایینه

مریی ک میگه همین روندش عالیه یکی و نهایتا دو کیلو در ماه چون اگه بخوای در ماه سه چهار کیلو به بالا کم کنی بده تاثیرات بد میزاره ...

حالا ک فعلن عجله ایی ندارم با همین اندامم هنوز خوبم و دارم پیش میرم به سوی خوب ترین ...

دارم به دید خوب به همه چی نگاه میکنم مثلن شلوغی باشگاه روزای زوج برا اینکه اذیتم نکنه میگم ک این شلوغی باعث میشه اشخاص بیشتری اشنا شم و این خیلی خوبه ....

بعد از باشگا هم ی حموم ملس زدم و الانم با موزیک شاد دارم حسابی به خودم فاز مثبت میدم....

الانم بعد مدتها صورتمو ماسک جوانه گندم زدم داره نفس میکشه پوستم خیلی خوبه...

آخر هفته ی گذشته همش خونه خاله بودیم ی روز ک فروزان دعوت بود خانه خالم کلی چیزای خوشمزه کباب و ..زدیم کلن رژیم تعیطیل! فرداشم زهرا اومد و بازم کلی بگو بخند و بخور ...کلن آخر هفته ی خوبی بود ...

 

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 12:5 بعد از ظهر ] [ هانيه ]
امروز به معنای واقعی سحر خیز شدم ...با موزیک شاد روزمو شروع کردم صبونمم ک امروز ی لیوان شیر و بیشکویت مادر بود زدمو و اماده شدم برا رفتن به ورزش صبگاهی (باشگاه) ک  ی روز پر نشاط و شادی رو

 شروع کنم ...

این روزا هم ک تیپم شلوار لی آبیه با سایه هایی سفید ک تقریبن داره به همه مانتوهام میاد ..با مانتو رو زانوم ک رنگش مشکی میزنه و مقنعه و کوله پشتی !

این مسیرو ک با پای پیاده 20 مین طول میکشه مسیر خوبیه ااین روزا هم هوا عالی .با تمام وجود هوا رو استشمام میکردم و به خودم هی انرِژی مثبت تزریق میکردم ...

باشگاه روزای فردو دوسدارم هم مربیش هم بکسی ک اونجا هستن خیلی خودمونیه امروزم زومبا کار کردیم ..وسظاشم که هی وقت گیر میاریم سریع میزنیم میرقصیم ..کلن خیله باحاله کلی ادم روحیه نشاط و انرِی مثبت میگیره ! این یه ساعت و نیمی ک با همیم ...

روای زوج چون شیف خانوم دهقانیه شلوغ میشه ولی احتمال داره از هفته ی بعد دوباره هر روز صب برم باشگاه مثه قبل (ی مدت تقریبا زیادیه ک شیفت صب زوجو نرفتم آخه شلوغه) ولی باس برم چون من دیگه عدت کردم .روزمو با ورزش شروع نکنم روز باحالی نمیشه ..مث دیروز ..دیروز ی روز مسخره ایی بود پر از بی حس و حالی ک همش مقاومت میکردم ک روحیمو حفظ کنم حتی عصرم کلاس زومبا رو نرفتم از بس بی حوصله بودم !

پریرزوم با خاله و شوهرش و مامان و امیر حسین  رفیتم ی صفا سیتی و بخور بخور عصرونه قرارم با سمانه اون عصر کنسل کردم سمانه هم کلی عصبی شد حالا قراره امروز همو ببینیم اگه بشه اگه نشه کشتتم! ...

دلم هوای استخرو کرده باس از هفته ی بعد برم ...هفته ی بعد برنامم عوض میشه اگه بشه این جوری تو دهنمه برنامم هر روز صب ورزش عصرای فرد زومبا در هفته یکی دو روزم استخر و شنا ک اونم روزای فرد ..کلن روزای فردم سراسر ورزش میشه

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 1:51 بعد از ظهر ] [ هانيه ]
[ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ] [ 8:31 بعد از ظهر ] [ هانيه ]
[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 7:10 بعد از ظهر ] [ هانيه ]
آخر هفته نوشت....


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 ] [ 10:0 قبل از ظهر ] [ هانيه ]
[ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 ] [ 1:39 بعد از ظهر ] [ هانيه ]
[ پنجشنبه دهم مهر 1393 ] [ 9:50 بعد از ظهر ] [ هانيه ]
[ سه شنبه هشتم مهر 1393 ] [ 4:34 بعد از ظهر ] [ هانيه ]
نصفه شبی از خواب پا شدم  چون  سر شب خوابیده بودم دیگه 2 که بیدار شدم خوافم نبرد...گفتم بیا ی چیز میزی بنویسم اینجا خوبه ...


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 2:57 قبل از ظهر ] [ هانيه ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

سلام
این جا جایی برا گفتن کارایی که انجام میدم ..
فکرای که دارم ...
تصمیمایی که میگیرم ...
گله و شکایتایی که از دیگران دارم ...
وثبت کردن نوشته هایی که قطعا یه روز به دردم میخورن ..!
دارم تغیر میکنم پس این وب با نوشتهاش میتونه مراحل تغیرات منو به خوبی مشخص کنه ..َ
راستش وبایی که فقط شعر و متن ادبی میزارن باید بگم که نمیتونم از خواننده های وبشون شم..
وبایی که سرگذشت خودشونو می نویسن رو دوس دارم ...
زیاد مثل قبل وب گردی نمیکنم ...خیلی وقتا هست که به وبا سر میزنم اما تنبیلم میشسه و نظر نمیزارم ..اما اگه اومدم وبی و نطر گذاشتم یعنی خیلی با وبش حال کردم:دی
.
.
.
همیشه ازخدا میخواهم آنچه شایسته توست به تو بدهد نه آنچه

آرزو داری زیرا گاهی آرزوی توکوچک

است و شایستگی تو بسیار